زن باش..
ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻤﺪﻥ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺮ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ
ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﻋﻄﺮ
ﺣﺘﯽ ﭘﺎﺭﯾﺲ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﯿﺮﻭﺕ – ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﺶ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ
ﺯﻥ ﺑﺎﺵ …
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ
ﺯﻥ ﺑﺎﺵ …
ﻧﺰﺍﺭ ﻗﺒﺎﻧﯽ
ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻤﺪﻥ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺮ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ
ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﻋﻄﺮ
ﺣﺘﯽ ﭘﺎﺭﯾﺲ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﯿﺮﻭﺕ – ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﺶ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ
ﺯﻥ ﺑﺎﺵ …
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ
ﺯﻥ ﺑﺎﺵ …
ﻧﺰﺍﺭ ﻗﺒﺎﻧﯽ
شب ها پس از صرف شام ٬هرکس دسته کلید بزرگ و فانوسش را برمیداشت و از خانه بیرون میزد.
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت ؛ به خانه ای که آن را هم دزد زده بود!
پس هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلآ از دیگری.بدین ترتیب در این شهر نه کسی خیلی
ثروتمند بود نه خیلی فقیر.
روزی مرد درستکاری به آن شهرآمد و تصمیم گرفت آنجا اقامت کند.شبها شامش را که میخورد٬
سیگاری دود میکرد و رمان میخواند.
دزدها می آمدند و چراغ خانه را روشن می دیدند و برمیگشتند.تا اینکه اهالی به او توضیح دادند که
با این کار مزاحم کسب و کار آنها میشود و هربارکه در خانه میماند٬معنی اش اینست که خانواده ای
سر بی شام زمین میگذارند .
از آن پس همانطورکه از او خواسته بودند٬بعد از غروب از خانه بیرون میرفت و حوالی صبح برمیگشت
ولی دزدی نمیکرد . می رفت روی پل می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد.
بعد از یک هفته٬مرد درستکار ٬ دار و ندار خود را از دست داد.
بعد از مدتی بتدریج آنهایی که شب های بیشتری خانه شان را دزد نمی زد( سهم آقای درستکار)
اوضاعشان بهتر از بقیه شد و مال و منالی بهم زدند و برعکس٬ کسانی که دفعات بیشتری به خانه ی
مرد درستکار دستبرد می زدند٬فقیرتر میشدند.
به تدریج عده ای که وضعشان خوب شده بود به تفریح روی پل روی آوردند ولی خیلی زود فهمیدند که
در صورت ادامه ی این تفریح پولهاشان ته میکشد.پس به این فکر افتادند که «چطور است به عده ای
از این فقیرها پولی بدهیم که شب ها به جای ما هم بروند دزدی»
قراردادها بسته شد.اگرچه آنها هنوز هم دزد بودند و درهمین قرارمدارها هم سعی میکردند سر همدیگر
را کلاه بگذارند اما نهایتآ همانطور که رسم این گونه قراردادهاست٬پولدارها پولدارتر و فقرا فقیرتر
می شدند.
عده ی دیگر به فکرشان رسید تا فقیرترین فقرا را برای حفاظت از اموالشان استخدام کنند.
اداره پلیس برپا شدو زندان ها ساخته شد.
بدین ترتیب فقط چندسال بعد از ورود مرد درستکار٬دیگر حرفی از دزدی نمی شد بلکه بحث دارا و ندار
بودن جای آنرا گرفته بود اگرچه همه دزد بودند!
تنهامرد درستکار ٬ همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد وکمی بعد هم
از گرسنگی مرد.
«با دخل و تصرف در یکی از داستان های ایتالو کالوینو»
پی نوشت : شبیه قصه ی ما و پیامبران خداست ؛ اگر نمی آمدند برای چیزی که نمی دانستیم مجازات
نمی شدیم اما حالا آمده اند و.....
دانشجویانم برای من ارسال نمودند . ضمن تشکر از ایشان، از شما دعوت می کنم تا این متن زیبا را
بخوانید.
متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم
![]()
هم سفر؛
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،
حجاب
برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما،
این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست ...
من از عشق زمینی حرف می زنم که
ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به
ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم
قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
مقدس تراز آنند که آلوده به کینه شوند.
یاد گرفتم آنان که رویای نوجوانی ات را می کشند چشم به اسارت جوانی ات دارند و آنان که خواهش
امروزت را ندیده می گیرند ، فردا خودت را ندیده خواهند گرفت .
یاد گرفتم عشق اگر قیمت پیداکند به بازار می رسد و دلالان همه عاشق پیشه می شوند . عشق اگر
گران شود ، روسپیان پروبال می گیرند و اگر ارزان شود به ابتذال می رسد و عشق ورزیدن گناه میشود.
و جایی که عشق ورزیدن گناه می شود....
یاد گرفتم خودم باشم و با خودم نا سازگار نباشم ، سازگاری
ام را هم برای دیگران عیان نکنم .
یاد گرفتم بزرگترین گناهم این خواهد بود ،که به آنچه میخواهم نرسم..
یاد گرفتم حوصله و تحمل نخستین سالهای سخت و دشوار کار کردن را داشته باشم،که کمی
جلوتر،مسیر هموارتر خواهد بود…
یاد گرفتم آنکس که حرفی مینویسد ، حرفهای بسیاری را نانوشته میگذارد…
یاد گرفتم افضل اعمال چیزی جز خوشحال کردن دیگران نیست..
یاد گرفتم که ما از متوسطِ اطرافیانمان خیلی وضعِ روحی ، وضع مادی و وضع علمی بهتری نخواهیم
داشت . بنابراین هرچه اطرافیان سالمتر ، خوشحالتر و راضی تر باشند من از اون متوسطِ کمی می تونم
بالاتر برم و هرچه قدر پایین تر باشند من هم با آنها گیر میکنم .خوشحالم که همکاران و دوستانِ من
در دانشگاه و شرکتهایی که باهم همکاری داریم چندین پله از عرفِ جامعه بالاتر هستند .
یاد گرفتم باید خودم برای خودم راهی را برای خودم بسازم و خودم تکیه گاه خودم باشم .
یاد گرفتم نمیتوان همه چیز را باهم داشت ، هر انتخابی هزینه ای دارد ، چه در شغل چه در تحصیل
چه در رابطه عاطفی .
وقتی در پی پیدا کردن چیزی در بستر نا مناسبی بودم کسی به من یاد داد در سطل زباله هم
حتماً اگر بگردیم چیز خوبی برای من و تو پیدا میشه که بخوریم (شاید کمی به زحمت) اما منطق میگه
آدم جایی دنبال غذا بگرده که درصد خلوصش بالاتر باشه.
در مورد تنهایی کسی به من گفت باید دید چه عواملی این تنهایی رو تشدید میکنند یا تضعیف میکنند یا
ظاهراً از بین میبرند یا …
در مورد فرد موفق کسی به من یاد داد آدم موفق کسی محسوب میشه که لحظه مرگ بتونه آروم
سرش رو زمین بگذاره و احساس کنه مدتی رو که زندگی کرده ، نقش مهمی در بهبود محیط انسانی
و اجتماعی و اقتصادی اطرافش داشته و کمترین آسییب رو به اطرافیان رسونده.
کسی به من یاد داد یک اشتباه تا زمانی که نپذیری که انجامش دادی اصلاح نمیشود..
- از دوستي با احمق بپرهيز ، چرا كه مي خواهد به تو نفعي رساند اما دچار زيانت مي كند.
- از دوستي با بخيل بپرهيز ، زيرا آنچه را كه سخت به آن نياز داري از تو دريغ مي دارد.
- از دوستي با بدكار بپرهيز ، كه با اندك بهايي تو را مي فروشد.
- از دوستي با دروغگو بپرهيز ، كه او به سراب ماند، دور را به تو نزديك، و نزديك را دور مي نماياند.
امام علی (ع)