دایره ای به مساحت زندگی ...

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد .
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری ...
همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد .
***
کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود .
مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم .
***
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود ...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد .
زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد .
نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود . کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند ...
 

پ.ن: امین در کامنت ها نوشته بود که احتمالا این داستان از تولستوی است. من چون از مادربزرگم شنیده بودم فکر میکردم از جمله داستانهای کوچه خیابانی است. این توضیح را از این جهت نوشتم که با خودم قراری دارم و آن اینکه اگر چیزی که نوشتم از خودم نبود حتماَ منبع را بنویسم تا از نوشته های خودم قابل تمییز باشد.


شخصیت شناسی

سوالهای زیر را بخوانید :

-1 همسر من کیست؟

-2 دوست من کیست؟

-3 رابطه ج . ن . س . ی من با کیست؟

-4 دوست داشتم چه کسی شریک و همراهم باشد؟

-5 محرم اسرارم کیست؟

آنچه خواندید :

- برای برخی 5 سوال است با یک جواب

- برای برخی 5 سوال است با پنج جواب )و حتی بیشتر(

- برای برخی یک سوال است با یک جواب

- برای برخی یک سوال است با پنج جواب

برای شما چطور؟ سوالها را بشمارید. پاسخهایتان را هم بشمارید ...

دنیا محل شگفتی است…

گاه با خودم می اندیشم، دنیا محل شگفتی است.

لذت دستاوردها، از آن دیگران است و

رنج از دست داده ها، جاودان با ما می ماند.

دنیا را ترک میکنیم و آنچه حاصل تلاشمان بوده، برای دیگران می ماند،

اما زخم شکست ها و از دست دادن ها، بر روح ما جاودانه میشود

آنچه یکی را برتر و دیگری را پست تر می کند، میزان «دستاوردها» نیست، بلکه جنس «از دست داده ها» است.

یکی پول از دست داده، یکی عشق، یکی شهرت و دیگری شهوت.

وای بر من، اگر آن روز، «باورهایم» را از دست داده باشم

آخرین سخنرانی

جملات زیر، حرفهای زیبای رندی پاش در آخرین سخنرانی او در دانشگاه کارنگی ملون است. خواندن کتاب «آخرین سخنرانی» را به هیچ بهانه ای، از دست ندهید:

«دیوارهای بلند را نساخته اند تا مانع رسیدن ما به رویاهایمان شوند. دیوارها را ساخته اند تا با سخت کوشی و عبور از آنها، به خود و دیگران نشان دهیم که رویاهایمان چقدر برایمان مهم هستند. دیوارها مانع ما نیستند. دیوارها وجود دارند تا مانع کسانی شوند که به اندازه ی ما، رویاهایشان را دیوانه وار دنبال نمیکنند».

در پرده خیالم بمان

در پرده خیالم بمان .....

چرا که حضورت خیالم را کم رنگ میکند
همه رخها را برای رخ به رخ شدن نساخته اند
گاهی رخ تو که در خیالم نقش میبندد
از هزار چهره ای که هرروزه ملاقات میکنم
آشوبگر وشفا بخش تر است
تو از جنس خیالی پس در پرده خیالم خانه بساز
من از جنس نیازم پس در سایه تو خانه ای خواهم ساخت
ودر زمان غروب دلم تو را دوباره به ضربانی صدا خواهم زد
تو هم منتظرم نگذار وبا صدای تپشی بلند به خنده ات میهمانم کن

هواهای دونفره

ایستاده ام کنار رودخانه،خم شده ام روی حفاظ نرده ای ِحاشیه ی رود،باد ِخنک می‌وزد...

باد می وزد بر رود و موج برمی دارد آب؛از این سو به آنسو.منم و چشم هایی که موج را تا جان آخرش دنبال میکنند.

تندتند نفس می کشم با خیال یک مسابقه ی موهوم؛چیزی شبیه "ببین وبگو" اما این "ببین و تمام" است شاید.باید بخورم همه ی اکسیژن هایش را.برای افسانه ی روز مبادا.

نگاه می کنم به آسمان و هارمونی آبی وخاکستری‌ ....بارانِ تابستانی... مرا یاد جایی می اندازد که نمی‌ دانمش.انگار که تُک حافظه‌ام باشد.شاید هم از آن نوستالژی های بی پایه است؛خاطره‌ ی کس دیگری که اشتباهی وارد انبارخاطرات شخصی ام شده است.

دونفرهای منتظر باران اما چتر به دست و منِ تنها و بی چتر،نمای پیاده رو ایم.فکر می کنم بهشان.انگارکه با اسلحه آمده اند استقبال . اولین قطرات که می افتد ناگهان راز چترها عیان میشود.حالا نیم فاصله ی بینشان هم بک اسپیس می خورد و چسبیده به هم قدم میزنند زیر یک چتر.انگار که باران دوخته باشدشان بهم.

نگاه می کنم به چترهایشان و قطراتی که تندتند می بارد رویشان.انگار باران کمتری بر من می بارد.انگار ابرها هم چترها را بیشتر دوست دارند.شاید بعضی هواها دونفره است...

نقشه راه موفقیت – قسمت چهارم: فرار از تصمیم گیری

میخواهم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم، البته هنوز هیچ کاری نکرده ام. میخواهم از شهر خودم بیرون بروم و در شهر بزرگتری مشغول به کار شوم، اما همت نمیکنم. میخواهم از شغل فعلی ام استعفا بدهم و کار جدیدی را شروع کنم که خلاقیت بیشتری در آن باشد، اما هنوز جرأت این کار را ندارم.

همه ما در مقاطعی از زندگی، با چنین تصمیمهایی مواجه شده ایم. «فرار از تصمیم گیری» یکی از بیماریهای رایج در انسانهاست. روانشناسان گاهی آن را «فوبیای تصمیم گیری» مینامند.

چرا از تصمیم گیری میترسیم؟ دانشمندان علوم رفتاری وجود «تناقض» را دلیل اصلی میدانند. اگر کسی میخواهد برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود، اما به دلیل نامشخصی مراحل این کار را آغاز نمیکند، احتمالاً به این دلیل است که در تناقض میان «توجه به خانواده» و «تلاش برای پیشرفت» گرفتار شده است.

اگر کسی میخواهد به شهر دیگری مهاجرت کند، احتمالاً در میان تناقض «زندگی در شهری با امکانات بیشتر» و «ماندن در محیط امن و دوست داشتنی شهر کوچکتر» گرفتار شده است.

اگر کسی علاقمند به یافتن شغلی با خلاقیت بالاتر است اما هیچ گامی در این مسیر بر نمیدارد، احتمالاً در تناقض میان «شغل خلاق تر» و «ریسک گریزی و حفظ وضعیت موجود» گرفتار شده است.

قبلاً گفتم که همواره فهرستی از ارزشهایی که برای شما مهم است را با خود همراه داشته باشید. هر زمان در تصمیم گیری تردید داشتید یا احساس کردید جرأت تصمیم گیری ندارید، برگه ای کاغذ بردارید و آن را به دو قسمت تقسیم کنید. در نیمی از کاغذ جنبه های مثبت آن تصمیم و در نیم دیگر جنبه های منفی آن تصمیم را بنویسید. حالا فهرست ارزشهای خود را پیش رو قرار دهید و تک تک نکات مثبت و منفی را که نوشته اید ارزیابی کنید. احتمالاً تصمیم گیری در این حالت کمی آسان تر میشود.

به یاد داشته باشید که هروقت یکی  از ارزشهای مهم خود را قربانی برخی ارزشهای سطح پایین تر میکنید، راه را برای بی انگیزه شدن، برای افسرده و غمگین شدن و برای شکست هموار میکنید.

انسانهای  موفق، عادت کرده اند که با تصمیمهای بزرگ مواجه شوند. جنبه های مثبت و منفی را بسنجند و بر اساس اینکه کدام راه حل مطلوبیت بیشتری دارد، دست به عمل بزنند.

این درحالی است که انسانهای ناموفق، همواره برای «حفظ وضع موجود» تلاش میکنند و با اینکار شانه از زیر بار مسئولیت خالی میکنند.

ازتناقضها فرار نکنید. عموم تصمیم گیریها ما را با تناقض مواجه میکنند. همچنین عموم تصمیم گیریها با ریسک همراه هستند. همیشه بعد از تصمیم گیریها اطلاعات جدیدی به دستمان میرسد که ممکن است ما را از حرکتی که کرده ایم پشیمان کند. اما اینها مهم نیستند. مهم این است که به شکلی تصمیم بگیریم که بعدها بگوییم: «اگر یک بار دیگر در آن موقعیت قرار بگیرم، با همان اطلاعاتی که در آن زمان داشتم، حتماً دوباره همان تصمیم را میگیرم».

انسانهای شکست خورده و ناموفق، عموماً در لحظات مهمی که باید تصمیمهای جدی میگرفته اند، از «تصمیم گیری» فرار کرده اند. البته کمتر کسی را میبینید  که مستقیماً بگوید: «من از تصمیم گرفتن میترسم!». انسانها روی ترس خود برچسب های دیگری میزنند:

«من تمام تلاشم را به کار میگیرم که وضع حداقل از اوضاع فعلی بدتر نشود». « نمیخواهم تصمیم ناپخته بگیرم. در حال جمع آوری اطلاعات هستم» و …

در حالی که از یک انسان موفق میشنویم: «وضع از این بدتر که نمیشود، پس بگذار حداقل گامی رو به جلو برداریم». یا اینکه «با اطلاعات امروز و اعتقادات امروزم، این تصمیم را میگیرم، اگر روزی اطلاعات یا اعتقاداتم تغییر کرد مسیر را تغییر میدهم».

یک برگ کاغذ بردارید و چند مورد از  تصمیمهایی را که به هر دلیل از آنها میترسید و نگران شان هستید، روی آن بنویسید. در هر مورد تناقضهای هر تصمیم را نیز بنویسید و کنار آن، بنویسید که هر راه حلی، به کدام ارزش ها کمک میکند یا آسیب میزند.

از بازیهای دوران کودکی، احتمالاً «ماز» یا «لابیرنت» را به خاطر دارید. مسیرهای پیچیده و در همی که باید با رسم خط، مثلاً موشی را به سمت پنیر هدایت میکردیم. در برخی از پارکها، لابیرنت های بزرگی وجود دارد که انسانها میتوانند وارد آنها شوند و مسیر خروج را جستجو کنند. بزرگترین لابیرنت جهان، چیزی است که آن را «زندگی»  نامیده اند. هر لحظه که به یک دو راهی میرسیم، با یک «تصمیم» مواجهیم. یکی از راه ها به خروج منتهی میشود و راه های دیگر ممکن است کمی مسیرمان را دور کند. یا مجبور شویم بخشی از راه را بازگردیم. به یاد داشته باشیم که «تناقض»ها، بخشی از زیبایی زندگی هستند. اگر در مسیر زندگی دو راهی ها نبودند، این بازی زیبا، به تلاشی طولانی و خسته کننده و دویدن بی پایان تکراری در مسیرهای طولانی و پیچ در پیچ زندگی تبدیل میشد. لابراتوارها میگویند: حتی یک موش هم، از چنین لابیرنتی استقبال نمیکند!

فاصله

پشتِ پرده داستانی ست...

پشتِ پرده ی رازهای تو...

پشتِ پرده اشک های من

تراژدی اشک ها و رازها....

                                               بی لبخند....

این فاصله را پایانی ست

پایانِ فاصله

                نقظه سرِ خط

فاصله تا پایان

               نقطه سرِ خط

حکمت مترسکی

از کنار مترسک میگذشتم. نگاهی به تحقیر کردم بر این نجنبنده پوک مغز میان تهی

گویا سنگینی نگاهم را حس کرد. گفت: از حکمت مترسکی هیچ میدانی؟

مترسک نیامده است که بترساند. آمده است که نترسیدن را بیاموزد .

مترسک چه دارا باشد و چه نادار،

مثل شما انسانها نیست، که برای لقمه ای نان، در برابر هر کس و ناکس کلاه از سر بردارد .

مترسک بخشنده است .

او با دستهای باز زندگی میکند و حتی آن روز که وزن انبوه کلاغها، چوبه تکیه گاهش را واژگون میکند، همچنان آغوشش را باز نگه میدارد و با دستهای باز بر زمین گندمزار میمیرد….

 

شب نود و نهم

میگویند در دوران قدیم، سربازی عاشق دختر بازرگانی شده بود. مدام در پی استفاده از هر فرصتی برای ایجاد رابطه دوستی با او بود. در نهایت، دختر شرطی گذاشت و به سرباز گفت: « اگر  100 روز زیر پنجره اتاق من بنشینی، با تو ازدواج خواهم کرد .»

میگویند سرباز، صندلی خود را فردای آن روز زیر پنجره خانه دختر قرار داد. آفتاب آمد. او نشسته بود. باران گرفت. او نشسته بود. تاریک شد. او نشسته بود. صبح و شام روی آن صندلی نشسته بود و روزشماری میکرد .

روز اول، دوم، سوم، دهم، بیستم، نود و ششم، نود و هفتم، نود و هشتم و نود و نهم .

روز نود و نهم، سرباز آرام بلند شد. صندلی خود را برداشت و رفت و دیگر هیچگاه آنجا پیدایش نشد .

میگویند سرباز از آنجا رفت تا همیشه خیال کند که اگر یک روز دیگر می ایستاد، میتوانست عشق دختر بازرگان را از آن خود کند. سرباز اگر میماند، ممکن بود در روز صدم معلوم شود که وعده دختر بازرگان، دروغی بیش نبوده است ...

پ.ن: این داستان در اصل یونانی است. اما در دو سه فیلم مثل سینما پارادیزو و آسمان قیامت نیز به شکلهای مختلف آمده است .

پ.ن. نامربوط: گاهی برای من این تداعی میشود که برخی دوستیها را نباید آزمود. اینگونه میتوانی همیشه به بودن آنها و واقعی بودن آنها دلخوش باشی.

شیطان در قیامت ...

خواب دیدم قیامت شده. شیطان پیروان خود را در گوشه ای جمع کرده بود و میگفت: « آسوده باشید. آنقدر گناهکار در میان مؤمنان به خداوند هست، که در جهنم جایی برای پیروان من نخواهد بود

تهدید ...

اگر آن روز بیاید،

روی در روی تو خواهم ایستاد ...

و سؤالهای زیادی از تو خواهم پرسید ...

سؤالهایی آنقدر دشوار،

آنقدر دشوار و تلخ،

که میدانم، فراموش خواهی کرد مرا برانگیخته ای تا چه بپرسی ...

انسان زخم خورده ...

Damaged people are dangerous, because they know they can survive...

Josephine Hart

تناقضهای کوچک زندگی ...

گراهام بل، وقتی تلفن را اختراع کرد، از خانواده اش کسی را نداشت تا این اختراع را به آنها نشان دهد. هم همسر و هم مادرش، ناشنوا بودند ...

پ.ن: عادت کرده ام در انبوه موفقیتهای انسانها، شکستهایشان را ببینم. در لابه لای جمعیت، تنهاییشان را، در لابه لای شادیها، غصه شان را

و ...

فکر میکنم، اینگونه بهتر میتوان با آنها ارتباط برقرار کرد ...

فکر میکنم اینگونه در ارتباط با دیگران دوستیهای عمیقتری ایجاد میشود ...

درباره حرف ها ...

باید بپذیریم که بعضی چیزها نوشتنی نیست. یا شاید نوشتن آن راهی نیست که سنگینی روی قلب آدم را بردارد.باید نیلبکی داشت،گوشه ای نشست و ساعت ها در آن دمید.برای بعضی حرف ها باید اعتقادی داشت،دیری،کلیسایی،امامزاده ای پیدا کرد و رفت معتکف شد،معترض شد،دعا کرد و گریست.گریه شاید گشایشی باشد. یک حرف هایی را باید سر به هوا و دست در جیب راه رفت. راه رفت و سوتشان زد. بعضی دیگر را باید یک سرشان را آتش زد و سر دیگر را پک. مگر با خاکستر شدن سبک شوند.

معدودی حرف می ماند که فقط باید صبرشان کرد...

نقشه راه موفقیت – قسمت دوم: قوانین موفقیت

نخستین قانونی که هر انسان موفقی بر روی آن تأکید دارد این است که موفق بودن و ثروتمند بودن هم معنی نیستند. انسان موفق را با نشانه های دیگری میتوان شناخت. اگر به ریشه کلمه ها توجه داشته باشیم متوجه می شویم که «موفق» و «موافق» از یک ریشه اند. انسان موفق کسی است که «موافق» و «در راستای» اصول و ارزشهای خود زندگی میکند. این انسان ممکن است داراییهای زیادی داشته باشد یا هیچ چیز نداشته باشد. موفق بودن یک ویژگی رفتاری و شخصیتی است. اما ثروتمند بودن یک رویداد در زندگی هر انسان است. انسان ثروتمند ممکن است در هر لحظه ثروت خود را از دست بدهد اما انسان موفق اگر شکست هم بخورد، همچنان موفق است.

اگر معیار ما برای رشد و موفقیت ثروت بود، حافظ در زمانی که شعر مینوشت، ادیسون در زمانی  که برای هزارمین بار در اختراع لامپ شکست میخورد، ولتر در زمانی که به خاطر نمایشنامه های انتقادیش مجبور بود شبانه در لباس گدایی از شهر خود به شهر دیگر بگریزد، شکست خورده محسوب میشدند.

اگر پای صحبت مدیران موفق بنشینیم میبینیم که آنها به جای آنکه در پی ثروت باشند، در تلاش برای بهبود مهارتها و تواناییهای خود بوده اند. بدیهی است که اگر تمام توان و انرژی خود را صرف بهبود قابلیتهای خود کنیم، رشد و ثروت نیز به همراه آنها خواهد آمد.

بنیانگذاران گوگل میگویند که از زمان دانشجویی، به دنبال روش و الگوریتمهایی برای جستجوی سریع و دقیق در میان انبوهی از اطلاعات بوده اند. آنها در آن زمان به ثروت آفرینی و پولدار شدن فکر نمیکردند و فقط میکوشیدند بهترین روش جستجو را کشف کنند. شاید بتوان گفت: «موفقیت حاصل ثروت نیست. بلکه ثروت، محصول جانبی موفقیت است».

قانون دیگری نیز وجود دارد که از هر انسان موفقی خواهید شنید: برای موفقیت، راه میان بر وجود ندارد. مهم نیست در چه مقطعی از تاریخ و در چه بخشی از جغرافیای جهان حضور داشته باشید. همیشه افرادی را میبینید که بدون آنکه شایستگی داشته باشند، به ثروتهای قابل توجه دست یافته اند. هستند کسانی که با دیدن این انسانها میگویند: نظام دنیا عادلانه نیست و شانس بیش از هر چیز دیگری در سرنوشت دخیل است و تلاش کردن بیهوده و بی ثمر است. اما با آنچه گفته شد باید به خاطر داشته باشیم که این افراد شاید «ثروتمند» باشند اما الزاماً «موفق» نیستند. هر نوع تغییر کوچک سیاسی یا اقتصادی میتواند آنها را از بالاترین قله ها پایین بکشاند. در حالی که برای قایق انسانهای موفق، در هر شرایطی باد موافق خواهد وزید.

قانون مهم دیگر این است که چیزی به نام شانس وجود ندارد. انسان خوش شانس و بدشانس نداریم. انسان موفق و ناموفق داریم. انسان موفق کسی است که در مسیر موفقیت گام بر میدارد. شاید امروز هنوز با معیار بسیاری از اطرافیان تا موفقیت فاصله بسیار زیادی دارد، اما همچنان در رفتار و تفکر او میتوان موفقیت را دید: دانشجویی که تا نیمه های شب، سر در کتاب فرو برده و در انبوه واژه ها و عبارات، راه رشد و پیشرفت خود و کشورش را می جوید. هنرمندی که با زحمت، هزینه قلم و رنگ و کرباس را تأمین میکند و زمانی که همه در خوابند، می کوشد به اعجاز ترکیب رنگها، تصویری زیباتر از دنیا را به اهل دنیا ارائه کند. عکاسی که شاید نتوانسته حرفه ای  ترین دوربین را تهیه کند اما با دوربین ارزان قیمت خود، در گوشه یک پارک، در جستجوی سوژه ای مناسب عکاسی میگردد، همگی در مسیر موفقیت هستند. شاید به همین دلیل توماس جفرسون زمانی گفته بود: «من به شدت به شانس معتقدم و فکر میکنم هر چه بیشتر تلاش کنم شانس بیشتری دارم!»

قضاوت دیگران، معیار موفقیت نیست. باید یک واقعیت را بپذیریم و آن این است که انسانهایی که در اطراف ما حضور دارند، آخرین کسانی هستند که موفقیت ما را تأیید میکنند. عموم انسانها، آموخته اند که «راه حل های متوسط و عمومی» را برای زندگی انتخاب کنند و همین راه حل ها را به دیگران نیز تجویز کنند. از نظر بسیاری از اطرافیان ما، تنها راه موفقیت، رفتن به دانشگاه است و در دانشگاه نیز فقط سه رشته تحصیلی برای موفقیت وجود دارد: پزشکی، مهندسی و حقوق! و در این رشته ها هم فقط یک سطح تحصیلی مفید است و آن هم دکتراست!

اما زمانی که در میان مدیران جامعه و انسانهای موفق جستجو میکنیم، بسیاری از آنها را میبینیم که یا فرصت تحصیلات رسمی دانشگاهی را نداشته اند یا اگر داشته اند در رشته های کاملاً متفاوتی بوده است. رابرت فراست زمانی در یکی از شعرهایش اشاره کرده بود که اگر در جنگلی گرفتار شوم و دو راه پیش روی من باشد، از راهی میروم که کمتر پاخورده و پیموده شده باشد. شاید در جنگل این کار بهترین راه حل نباشد! اما مدل ذهنی انسانهای موفق در مسیر زندگی، این روش انتخاب را تأیید میکند.

برای انسان موفق، شکست وجود ندارد! همگی جمله ادیسون را شنیده ایم. زمانی که هزارمین تلاش او در اختراع لامپ ناکام ماند گفت: «من شکست نخورده ام! من هزار راه مختلف کشف کرده ام که به اختراع لامپ منتهی نمیشود!». همچنین شنیده ایم زمانی که آزمایشگاه بزرگ او با تمام تجهیزات و نتایج مطالعات و تحقیقات آتش گرفت، ادیسون در کناری ایستاده بود و خونسرد به شعله ها نگاه میکرد. وقتی فرزندش شتابزده از سمتی به سمت دیگر میدوید گفت: «پسرم! نگاه کن! شاید در تمام عمر خود فرصت نکنی آزمایشگاهی به این حد مجهز را در حال سوختن ببینی!». انسانهای موفق، فقط به حرکت رو به جلو فکر میکنند. مهم نیست شرایط محیطی با آنها مساعد باشد یا نه. مهم نیست همه اتفاقات خوشایند باشند یا نه. آنها با پشتکار، مسیر پیشرفته را ادامه میدهند…

به نام نامی خداوند…

به نام نامی خداوند آغاز میکنم

چه کنم که در همیشه تاریخ، نام خدا را بیش از خداپرستان، شیطان صفتان فریاد کرده اند،

تا هجمه های شیطانیشان در نغمه های آسمانی، گم شود

 

با سکوت به پایان می برم. بی نام نامی خداوند.

همانا که او، از هر نام و نام گذاری، بی نیاز است

آن سوی میز…

یک فنجان قهوه هیچ خوابی را نخواهد ربود،

اگر فنجان قهوه دیگری در آن سوی میز نباشد

پُک زدن به سیگار هیچ لذتی نخواهد داشت،

اگر دود آن با دود دیگری در آن سوی میز در آمیخته نشود

یک بشقاب غذا هیچ بخشی از هیچ دلی را پر نخواهد کرد،

اگر قاشق و چنگالی دیگر، در آن سوی میز، محتویات بشقاب را به اشتراک ننشینند

این سوی میز، جای نشستن نیست، اگر آن سوی میز

 

داستان پل ها…

تمام زندگی در یک تصمیم خلاصه میشود:

کدام پل ها را بسازم؟ کدام پلها را بسوزانم؟

دیوید راسل

گامهای موفقیت…

من فکر میکنم:

اولین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحمل کنی.

دومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحسین کنی.

سومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تقلید کنی.

آخرین گام موفقیت این است که بتوانی به شیوه خودت موفق شوی

متأسفم که در جامعه ای زندگی میکنم که بسیاری از هموطنانم، نخستین گام موفقیت را تحقیر موفقیت دیگران میدانند و آخرین گام موفقیت را شکست دادن این و آن.

 

ای آزادی ...

گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند سخت است اما،

دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است .

 

مارتین لوترکینگ

آقای نخست

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد

ولی بیچارگان حتی خانه حقیری هم ندارند.

 

کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست.

بدون شرح ...

Never underestimate the power of stupid people in large groups

 هیچ وقت، قدرت انسانهای احمق را، خصوصاً وقتی به صورت گروهی گرد هم می آیند دست کم نگیر ...

دلم میخواهد....

دلم میخواهد کمی دیوانه تر باشم،

فقط کمی دیوانه تر بودنم کافی است.

تو خود میدانی که کمی دیوانه تر بودنم کافی است،

برای نبودن دیوانگانی چون تو.

دیوانگی را با نمازی آغاز خواهم کرد،

تا بزرگی خداوند را دوباره به تمامی حس کنم،

سپس بر خواهم خواست، راه خواهم افتاد و از همه مرزها خواهم گذشت.

مرز جغرافیا ، که محدودم میکند به بودن در کنار تو.

مرز تاریخ که محصورم میکند به فرهنگی از جنس تو.

مرز اخلاق که دستم را میبندد به روی تو.

دلم میخواهد از آخرین مرزهای اخلاق هم بگذرم،

اصلاً دلم میخواهد جرمی مرتکب شوم. هنوز اما نمی دانم چه.

شاید خوب باشد تمام گوسفندهایی را که هر شب قبل از خواب می شمارم،

یکی یکی سر ببرم،

دلم میخواهد، به خودم بخندم،

تا شاید بشود بعد از آن، به دیگران هم خندید،

و در نهایت شاید به تو،

تا مردم بیاموزند که خنده، درمانی اثربخش اما فراموش شده است

برای تمامی دردهای بزرگ.

دلم میخواهد دیوانگی کنم، و تصویری بسازم از تو، بزرگ...

و آن تصویر با تمام بزرگیش،

هر لحظه در برابر چشمانم باشد،

تا فراموش نکنم که در آینده، می خواهم چه کسی نباشم.

دلم میخواهد، برخیزم، همه سنگ ها را از بند رها کنم،

تا برای بستن سگ ها، طناب کم نیاید.

بنشین تا کمی دیوانه تر شوم، فقط کمی دیوانه تر بودنم کافی است.....

بن بست خلاقیت

روی یک پارچه ی بزگ نوشته‌اند که "سیگار نکشید چون : می توانیـــــــــد!" و هیچ توضیخی راجع به انجام

 بقیه کارهایی که می توانیم نداده اند.

هوریزنتالی


خوشی های ساده و موقتی آدم را داد وهواری می کنند ولی خوشی های عمیق برعکس.می نشانندت کنجی و مثل مخدر توی خونت می گردند و آهسته آهسته ته نشین می شوند روی قلبت. آنوقت کرخ می شوی و وا میدهی.توی عالم آدم های عمودی،دراز می کشی.خودشان و ماشین هایشان از رویت رد میشوند و حس نمی کنی شان.شاید کسی بالای سرت داد بزند که بلند شوی بایستی مثل آنها و تو فقط لبخند بزنی.شاید بخوابی و بیدار نشوی به این زودی.یا اصلن بترسی بیدار شوی.بترسی که وقت بیدار شدن پریده باشد از سرت این مستی.توی همان حال خوبت دل بسوزانی برای بقیه.بقیه ای که مثل روبات خوشحال می شوند،می خوابند و سروقت بیدار می شوند.همیشه هم عمودی اند.به خیالشان زندگی می کنند.

روز به روز

مدتی است که هیچ چیز برانگیخته ام نمی کند.زمان میگذرد.افسرده یا غمگین نیستم.دلتنگ نمی شوم.ذوق دیدن کسی یا کار خاصی ندارم.دلم برای کسی نمیسوزد.دیگر فکر نمی کنم.قول نمیدهم.نقشه هم نمی کشم.

کلاً آدم موجهی بنظر می رسم!

جنس نایاب

پول هم از آن چیزهاست.چیزهایی که،آنها که ندارندش وانمود می کنند دارند و آنها که دارند،کتمان می کنند داشتنش را...

درست مثل شعور.

.....

بهم گفت برات دعا میکنم یکی پیدا بشه صدات بزنه.عین صدا زدنای اون.

از دست ها

 نه آن قصه ی همیشگی دست های پینه بسته از کار و قاچقاچ شده از سرما.نه.دستهای خواستنی را میگویم.از آنها که می توانند یخ دوست داشتن آدم را آب کنند.از آنها که از اول تا آخر یه قرار، می شود بدون خستگی نگاهشان کرد.آخرسر هم بادلتنگی اونها (و نه شاید صاحبشان) قرار رو ترک کرد.وقتهای درماندگی و کلافگی هم عکس های طرف را بذاری و زوم کنی روی دستهاش.دعا کنی مبادا در حسرت بوسیدنشان بمانی.دعا کنی یک روزی حلقه شوند دور گردنت،یک روزی  قفل شوند در مال خودت برای دویدن تا دور دورا.