از کنار مترسک میگذشتم. نگاهی به تحقیر کردم بر این نجنبنده پوک مغز میان تهی

گویا سنگینی نگاهم را حس کرد. گفت: از حکمت مترسکی هیچ میدانی؟

مترسک نیامده است که بترساند. آمده است که نترسیدن را بیاموزد .

مترسک چه دارا باشد و چه نادار،

مثل شما انسانها نیست، که برای لقمه ای نان، در برابر هر کس و ناکس کلاه از سر بردارد .

مترسک بخشنده است .

او با دستهای باز زندگی میکند و حتی آن روز که وزن انبوه کلاغها، چوبه تکیه گاهش را واژگون میکند، همچنان آغوشش را باز نگه میدارد و با دستهای باز بر زمین گندمزار میمیرد….