هواهای دونفره
ایستاده ام کنار رودخانه،خم شده ام روی حفاظ نرده ای ِحاشیه ی رود،باد ِخنک میوزد...
باد می وزد بر رود و موج برمی دارد آب؛از این سو به آنسو.منم و چشم هایی که موج را تا جان آخرش دنبال میکنند.
تندتند نفس می کشم با خیال یک مسابقه ی موهوم؛چیزی شبیه "ببین وبگو" اما این "ببین و تمام" است شاید.باید بخورم همه ی اکسیژن هایش را.برای افسانه ی روز مبادا.
نگاه می کنم به آسمان و هارمونی آبی وخاکستری ....بارانِ تابستانی... مرا یاد جایی می اندازد که نمی دانمش.انگار که تُک حافظهام باشد.شاید هم از آن نوستالژی های بی پایه است؛خاطره ی کس دیگری که اشتباهی وارد انبارخاطرات شخصی ام شده است.
دونفرهای منتظر باران اما چتر به دست و منِ تنها و بی چتر،نمای پیاده رو ایم.فکر می کنم بهشان.انگارکه با اسلحه آمده اند استقبال . اولین قطرات که می افتد ناگهان راز چترها عیان میشود.حالا نیم فاصله ی بینشان هم بک اسپیس می خورد و چسبیده به هم قدم میزنند زیر یک چتر.انگار که باران دوخته باشدشان بهم.
نگاه می کنم به چترهایشان و قطراتی که تندتند می بارد رویشان.انگار باران کمتری بر من می بارد.انگار ابرها هم چترها را بیشتر دوست دارند.شاید بعضی هواها دونفره است...