دلم میخواهد کمی دیوانه تر باشم،

فقط کمی دیوانه تر بودنم کافی است.

تو خود میدانی که کمی دیوانه تر بودنم کافی است،

برای نبودن دیوانگانی چون تو.

دیوانگی را با نمازی آغاز خواهم کرد،

تا بزرگی خداوند را دوباره به تمامی حس کنم،

سپس بر خواهم خواست، راه خواهم افتاد و از همه مرزها خواهم گذشت.

مرز جغرافیا ، که محدودم میکند به بودن در کنار تو.

مرز تاریخ که محصورم میکند به فرهنگی از جنس تو.

مرز اخلاق که دستم را میبندد به روی تو.

دلم میخواهد از آخرین مرزهای اخلاق هم بگذرم،

اصلاً دلم میخواهد جرمی مرتکب شوم. هنوز اما نمی دانم چه.

شاید خوب باشد تمام گوسفندهایی را که هر شب قبل از خواب می شمارم،

یکی یکی سر ببرم،

دلم میخواهد، به خودم بخندم،

تا شاید بشود بعد از آن، به دیگران هم خندید،

و در نهایت شاید به تو،

تا مردم بیاموزند که خنده، درمانی اثربخش اما فراموش شده است

برای تمامی دردهای بزرگ.

دلم میخواهد دیوانگی کنم، و تصویری بسازم از تو، بزرگ...

و آن تصویر با تمام بزرگیش،

هر لحظه در برابر چشمانم باشد،

تا فراموش نکنم که در آینده، می خواهم چه کسی نباشم.

دلم میخواهد، برخیزم، همه سنگ ها را از بند رها کنم،

تا برای بستن سگ ها، طناب کم نیاید.

بنشین تا کمی دیوانه تر شوم، فقط کمی دیوانه تر بودنم کافی است.....